تبليغاتX
mypoems
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
 

نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد

بايد براي ديده شدن كاري كرد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد

پس بايد دامن شفافم را

به قطره هاي اشك آلوده كنم

كار سختي نيست

كافي است  نگاهش كنم

دامنم لكه دار خواهد شد

اما هنوز در روبرويم نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را

براي ديده شدن شيشه

فقط يك راه هست

راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند

بايد شكست تا ديده شد

پس با كمال ميل شكسته مي شوم

و به پايش مي افتم

حالا هم بغض  گلويم ر ا گرفته

هم گريه كرده ام

هم شكسته ام

هم به پايش افتاده ام

اما هنوز در برابر من نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا خرده شيشه هاي

افتاده به پايش را .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:26  توسط تهمینه  | 

 

 

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

 

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبيه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:17  توسط تهمینه  | 

                                  

می خواهی بروی "

می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.

صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی

می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .

تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.

و گرفتارت خواهد ساخت روزی

محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.

پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت

و التماست کنم؟

این ، ممکن نیست !

شکستنی نیست وقارم همانند قلبم

پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !

نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو

نمی گویم درمانم در دستان توست.

نه محبت پول خردی است در دستان تو

و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.

می خواهی بروی...

                  این راه ، این هم تو ...

تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.

اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه

                           بسترت بالشی خاردار خواهد بود.

می خواهی بروی

نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود

دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی

و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.

می خواهی بروی

بی بهانه برو

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.

صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی

می روی اگر

بگذار بیگانه بماند صدایت هم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:43  توسط تهمینه  | 

هنوز هم بی قراری 

هنوز هم گریانی

 چون عشقت تو را اجابت کرده

 هنگام طوافش

چون پرنده ای می شوی

که هفت چرخ به دور یار میزند

 پایت روی زمین نیست

انگار تو راه نمی روی

ولی........

 شاید ندانی چه می گویم

 حق داری باید ببینی

 هر چه می نگری باورت نمی شود

 میان اعراب غریبی

ولی انگار هزار سال آنجا بوده ای

دلت می خواهد جلویش بنشینی

 و برایش قرآن بخوانی تا گوش کند

صدای دلت را می شنود

 تو را می بیند

 ولی تو تنها می گریی

قلم دردست من نیست

 وصف عشق چه زیباست

کاش خودت مزه اش کنی

حکایت طواف یار را

هنوز فکر می کنی

 خوابی هزاران بار می اندیشی

 پشت مقام ابراهیم نماز می خوانی

 خدایا من بیدارم ؟

 باورم نمی شود

 انگار پرواز می کنی

به خاطر او هفت دور

بین صفا و مروه راه می روی

 راه زیادیست

ولی انگار راهی نرفته ای

 عاشقانش را می بینی

 که برایش سجده می کنند

و در آخر تقصیر

به امید اجابتش و قبولی عمره

لباس mohremبودن را در می آوری

 وmahram میشوی

همه ی وجودت مال او می شود

 دیگر خودت نیستی

(هنوز ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:29  توسط تهمینه  | 

یه متن جدیدکه بالاخره از خودمه

میدونین من این متنو خیلی دوست دارم  چون خاطره ی یه سفر رویاییه

سفر حج(تابستون۱۳۸۲)

دوست دارم وقتی خوندی حرف دلتو از این حالو هوا بگی

گوش کن!

در این کوچه ی غربت

کنار یارم "یار آسمانیم"هستم

و می گردم به دورش چون هفت چرخش عشق

با اشک و انتظار

شکوهش را باید دید

وصف نمی توان کرد

عظمتش را باید شناخت

حرف نمی توان زد

عمری انتظار و بعد

دیدار یار چقدرزیباست!

کجا بنویسم شکوهش را

وعطر بیت الله اش را

کجا گریه کنم برای عظمتش

کجا برایش سجده کنم

جز در خانه اش؟

از بالا که می نگری مردمان چون مورچگانی به دورش می گردند

ولی کاش می دیدی

اشکها ی گناهکاران را

که می مردند و متولد می شدند

وقتی از پیشش می روی

کودکی می شو ی محتاج آغوش گرمش

کودکی که صدای گریه اش پاک است

دستت را که به خانه اش می زنی می لرزی

چرا؟

عشق آسمانیت را می یابی

به مهمانی یارت میروی

خانه ی  صاحبخانه را می بینی

ولی صاحبخانه را نه"چرا؟

خودش را هم می توان دید

ولی با دلت

خیلی باید عاشقش باشی تا او را ببینی

امروز بهشت زندگی من است

روز تولد من و اینجا بهشت

آدرس خانه ی عشق من اینجاست

به عشق او الله گویان

به دورش می چرخم و طواف یار میکنم

چقدر زیباست شبهای مسجد الحرام

خانه ا ی چهار گوش

می گویند بار اول هر چه بخواهی میدهد 

ولی وقتی خانه اش را می بینی

چنان مستش می شوی

که حاجتت را از یاد می بری

شکوهش را که می بینی

اشک از چشمانت سرازیر می شود

ناگهان سجده اش میکنی

(ادامه در قسمت بعد)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:43  توسط تهمینه  | 

در شبان غم تنهایی خویش
عابر چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:10  توسط تهمینه  | 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي
در كوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
  نمي دانم چرا رفتي؟
 نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را
با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من
 در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابرنمي دانم چرا ؟
 شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
 براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:10  توسط تهمینه  | 

مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت

به من و سادگي‌ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:10  توسط تهمینه  | 

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
- خانه كوچك ما
سيب نداشت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:27  توسط تهمینه  | 

    تو نگاه میکنی ومن

            در حسرت فردای تو

                        -تمام-

                                   روزها      شبها         را شماره میکنم....

 

                 با هر چه سراب          

                                     می توان رفت به خواب...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:46  توسط تهمینه  | 

ودوباره تبریک

به یه دوست که بیشتر از یه دوست واسم زحمت کشیده

طیبه جون دوستت دارم.............

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:39  توسط تهمینه  | 

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:33  توسط تهمینه  | 

    

هر چندمال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.خیلی چیزا.

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

             

                یاد گرفتم هیچوقت هیچکس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم با اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ی بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچکسو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچوقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

یاد گرفتم هر چیزی رو خیلی زودو راحت میشه فراموش کرد حتی اگه قسمتی از زندگیمون شده باشه.

یاد گرفتم واسه اینکه یکی حرفامو باور کنه باید باورش کنم.

                                                     یاد گرفتم توی این دنیا حتی اگه صد نفرو هم داشته باشی                                                                    بازم خیلی تنهایی ،خیلی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:43  توسط تهمینه  | 

...
آرزوهایم در مه گم می شوند
. هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان
...
...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:8  توسط تهمینه  | 

...
من گفتم و گذشتم
در خـم پيچ و خـم جنگل گيسوی عزيز

 می توان راه گشود .

دورادور می توان با او بــــــــود

می توان مست شد از عطر غرور .

می توان دل خوش کرد

به کلامــــی که شنيد و به گذر گاه رسيد .

به گذر گاه تباهی . جنون .

می توان از دو خط نامه ی سرد داغ شد و شعله کشيد

از جهنم گذری کرد و از آتــش فرياد زد .

فرياد ...

می توان رفت در آن ستاره های چشم تو .

مــــی توان نيست شد و هيچ نديد

 جزء دو نقطه ی سياه .

می توان خـــود را ديد

و لحظه ای غربت را حس کرد

و در آن مرز چه غريبانه جان داد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:43  توسط تهمینه  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:48  توسط تهمینه  | 

 
 زندگی را با تو میخواهم
خنده های دل نشین را
غصه های دل حزین را
زندگی را با تو میخواهم
جز تو هرگز با کسی از عشق

از امید ،از فردا نخواهم گفت
زندگی بی تو سراسر دژ اندوه است
زندگی را با تو میخواهم
با تو میخندم با تو میگریم
با تو میمیرم باتو میمیرم با تو میمیرم

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:24  توسط تهمینه  | 

ميگن
آدم براي رسيدن به عشقش
بايد از تمام دنيا بگذره
تو كه تمام دنياي مني
چطور ازت بگذرم
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:23  توسط تهمینه  | 

روز اول شوخي
و شوخي, شوخي جدي شد
.

شوخي ترين جدي عمرم
دوست داشتن تو بود
...

و جدي ترين شوخي عمرم
از دست دادن توست..!!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:12  توسط تهمینه  | 

اين راهي که ميروي ناکجا باد است  نرو!

قدم های نامنظم

جاده های پیچ در پیچ

راه های نا امن

چهره های بر آشفته

قلب های نا آرام

شلوغی بازار

.....

حکایت از نا آرامی  عصیان خستگی .. مرگ

اما مهربان تو در این شلوغی بازار چه می کنی

نگران خود نیستم .... من به این بازار عادت دارم

کوله بار بسته ام .. می خواهم بروم .... دلم براي دلواپسي هاي تو نگران است

بايد بروم می خواهم برایت بهار به ارمغان آورم ....

پ . ن

سلام به تمام ناگفته های دلم .... سلام غریبه آشنا

نمی دانم از کدام دیاری .. با کدام کلام سخن می گویی .. ولی غریبه آشنا باور کن من این همه نیستم .... باور کن ....

می خواستم یه زحمتی به همه دوستای خوبم بدم .. اینکه برای عزیزی که خیلی برام عزیزه دعا کنید .. چون دلم نمی خواد به ناکجاباد برسه ....

برگرد  قلبي خسته است  نگاهي منتظر است و دستي براي با تو بودن مي لرزد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:35  توسط تهمینه  | 

 

                                                                                

تبریک به یکی دیگه از دوستای بامعرفتم

که شاید این بتونه جبرانی واسه  بی معرفتیام باشه

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:44  توسط تهمینه  | 

مامانو بابای عزیزم سالگرد ازدواجتون مبارک

خیلی دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:51  توسط تهمینه  | 

ديواراي كاه گلي خاطرات بچگي
توپاي پلاستيكي دمپايي بي دمپايي
پابرهنه مي دوي پي توپ دو لايي

مدرسه ابتدائي جريمه هاي الكي
دوستاي ساعتي اشكاي دروغكي
كلاس و بازي گوشي دروغ هاي راستكي
علوم و حساب و فارسي عجب درساي مشكلي

بچگي اي بچگي هيف شد كه زود تموم شدي
مث باد امدي و مث خواب زود پريدي
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:10  توسط تهمینه  | 

واسه اونایی کهخورشید رو بهوونه میکنن  ؛ 

 ولی آفتاب ندارن ... !!!

نمی خوام چیزی بگی  ؛ 

حتی نمی خوام نیگام کنی ... !!!

فقط ...

فقط  ؛  یه لبخند می خوام  ...

یه لبخند ساده ...

می دونی ...

 وقتی ماه تو چشمای آسمون زل می زنه ...

ابر مهربون با یه روانداز سفید سراغش میاد و صورت خوشگلشو ناز می کنه ...

اونم هاله قشنگشو بغل می گیره

و همچین واسش می میره که انگاری یه عمره که خاطرخواش بوده ...

اما تو هیچ اعتنایی به من نمی کنی ... آخه تا کی می خوای تو آسمون قهر  ؛ 

 روی شاخه سرما خورده بشینی و واسه خودت ماتم بگیری ...؟؟؟

می دونی عشقت از سرم نمیره ...

 می دونی اگه عاشقت نبودم ...

این همه منتظرت نمی موندم  ...

می دونی ... 

می دونی دور یت غصه و اشک رو مهمون هر شبم کرده ...

تو یی که با یه لبخند کوچیکم می تونی بزرگ باشی ...

لبخندی که آشفتگی یه صدای مونده رو سامون میده  ...  و  ...

و به پای درخت عشق می ر یزه ...

ای همه باور من از عشق ...

دوستت دارم ... دوستت دارم ... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:6  توسط تهمینه  | 

دیدمش از دور که می رفت

اشک سردی تو چشاش بود

                                        اون نمی خواست بره اما...

                                        زنجیره اجبار به اش بود

                                                                         می شنیدم هق هقش رو

                                                                         که می گفت تا فردا بدرود

 

لحظه های تلخ بود اما

دل من منتظرش بود

                                      به سلامت ای همه کس

                                     می دونم که بر می گردی

                                                                        میدونم دلت همین جاست

                                                                         از دلم سفر نکردی

 

خیلی زود رفت لب جاده

اما من اونو می دیدم

                                   خداحافظ گفتنش رو

                                    خیلی روشن می شنیدم

                                                                        چند قدم مونده به بودن

                                                                         ذره ای نزدیک تر از من

 

سره وعوه مون نشستن

تشنه ی به  تو رسیدن

                                   بغض سردم نعره می زد

                                   خداحافظ عشق رویااااااااا

                                                                         می مونم تا بربگردی

                                                                           روی نیمکت لب دریاااااااا

     


Embrace

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط تهمینه  | 

گفتی تا آخر دنیا می خوام باهات بمونم

حالا می فهمم چرا میگن دنیا دو روزه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:10  توسط تهمینه  | 

  من عاشق بوي دستان گرمت هستم

 که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد

و عاشق آن نگاه خسته ات که بوي  نياز گمشده را ميدهد

 دوستم بدار

تنها يک لحظه

 و تنها براي يک لحظه صدايم کن

 تا دنياي خوب افسانه هايم را

  با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:15  توسط تهمینه  | 

یادم میاد جایی خوندم وقتی کسی رو دوست داریم نیازی نیست بدونیم در  بیرون از ما چه میگذرد..

زیرا همه چیز در درون ما میگذرد ...

 امروز درست چند روزه که ندیدمت...

و در تمام این روزها..همه چیز  درون  من میگذرد..

زنده میشود..زندگی میکند و همون جا میمیرد..

در درونم...

در وجودم..

دوستتدارم هنوز هم..و دوست داشتن لذت بخش ترین شکنجه است...

یادمه کلاس سوم بهم گفتن یک ساعت یعنی ۶۰ دقیقه و ۱ دقیقه یعنی ۶۰ ثانیه...ولی

کسی به من نگفت ۱ ثانیه بدون  تو  یعنی ۶۰ سال ...

..

دلم سکوت میخواد..سکوت و فقط سکوت !

چون وسعت دلم به اندازه تموم حرفایی است که برای نگفتن دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:15  توسط تهمینه  |