|
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
|
نه بغضي گلويم را گرفته بود
نه دلم شكسته بود
نه حتي قطره اي اشك در چشمم
حلقه زده بود
هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم
هر چند ، او روبرويم نشسته بود
بي آنكه مرا ببيند
و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد
كاش انقدر شفاف نبودم
آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد
كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد
بايد براي ديده شدن كاري كرد
شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد
پس بايد دامن شفافم را
به قطره هاي اشك آلوده كنم
كار سختي نيست
كافي است نگاهش كنم
دامنم لكه دار خواهد شد
اما هنوز در روبرويم نشسته است
بي آنكه مرا ببيند
يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را
براي ديده شدن شيشه
فقط يك راه هست
راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند
بايد شكست تا ديده شد
پس با كمال ميل شكسته مي شوم
و به پايش مي افتم
حالا هم بغض گلويم ر ا گرفته
هم گريه كرده ام
هم شكسته ام
هم به پايش افتاده ام
اما هنوز در برابر من نشسته است
بي آنكه مرا ببيند
يا خرده شيشه هاي
افتاده به پايش را .
تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبيه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست
می خواهی بروی "
می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی
می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.
پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟
این ، ممکن نیست !
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردی است در دستان تو
و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه ، این هم تو ...
تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.
اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
می خواهی بروی
بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی
می روی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
هنوز هم گریانی
چون عشقت تو را اجابت کرده
هنگام طوافش
چون پرنده ای می شوی
که هفت چرخ به دور یار میزند
پایت روی زمین نیست
انگار تو راه نمی روی
ولی........
شاید ندانی چه می گویم
حق داری باید ببینی
هر چه می نگری باورت نمی شود
میان اعراب غریبی
ولی انگار هزار سال آنجا بوده ای
دلت می خواهد جلویش بنشینی
و برایش قرآن بخوانی تا گوش کند
صدای دلت را می شنود
تو را می بیند
ولی تو تنها می گریی
قلم دردست من نیست
وصف عشق چه زیباست
کاش خودت مزه اش کنی
حکایت طواف یار را
هنوز فکر می کنی
خوابی هزاران بار می اندیشی
پشت مقام ابراهیم نماز می خوانی
خدایا من بیدارم ؟
باورم نمی شود
انگار پرواز می کنی
به خاطر او هفت دور
بین صفا و مروه راه می روی
راه زیادیست
ولی انگار راهی نرفته ای
عاشقانش را می بینی
که برایش سجده می کنند
و در آخر تقصیر
به امید اجابتش و قبولی عمره
لباس mohremبودن را در می آوری
وmahram میشوی
همه ی وجودت مال او می شود
دیگر خودت نیستی
(هنوز ادامه دارد)
میدونین من این متنو خیلی دوست دارم چون خاطره ی یه سفر رویاییه
سفر حج(تابستون۱۳۸۲)![]()
دوست دارم وقتی خوندی حرف دلتو از این حالو هوا بگی
گوش کن!
در این کوچه ی غربت
کنار یارم "یار آسمانیم"هستم
و می گردم به دورش چون هفت چرخش عشق
با اشک و انتظار
شکوهش را باید دید
وصف نمی توان کرد
عظمتش را باید شناخت
حرف نمی توان زد
عمری انتظار و بعد
دیدار یار چقدرزیباست!
کجا بنویسم شکوهش را
وعطر بیت الله اش را
کجا گریه کنم برای عظمتش
کجا برایش سجده کنم
جز در خانه اش؟
از بالا که می نگری مردمان چون مورچگانی به دورش می گردند
ولی کاش می دیدی
اشکها ی گناهکاران را
که می مردند و متولد می شدند
وقتی از پیشش می روی
کودکی می شو ی محتاج آغوش گرمش
کودکی که صدای گریه اش پاک است
دستت را که به خانه اش می زنی می لرزی
چرا؟
عشق آسمانیت را می یابی
به مهمانی یارت میروی
خانه ی صاحبخانه را می بینی
ولی صاحبخانه را نه"چرا؟
خودش را هم می توان دید
ولی با دلت
خیلی باید عاشقش باشی تا او را ببینی
امروز بهشت زندگی من است
روز تولد من و اینجا بهشت
آدرس خانه ی عشق من اینجاست
به عشق او الله گویان
به دورش می چرخم و طواف یار میکنم
چقدر زیباست شبهای مسجد الحرام
خانه ا ی چهار گوش
می گویند بار اول هر چه بخواهی میدهد
ولی وقتی خانه اش را می بینی
چنان مستش می شوی
که حاجتت را از یاد می بری
شکوهش را که می بینی
اشک از چشمانت سرازیر می شود
ناگهان سجده اش میکنی
(ادامه در قسمت بعد)
مطمئن باش و برو
ضربهات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
- خانه كوچك ما
سيب نداشت...
در حسرت فردای تو
-تمام-
روزها شبها را شماره میکنم....
با هر چه سراب
می توان رفت به خواب...![]()
ودوباره تبریک
به یه دوست که بیشتر از یه دوست واسم زحمت کشیده
طیبه جون دوستت دارم.............
تولدت مبارک![]()


یاد گرفتم هیچوقت هیچکس ارزش شکستن غرورمو نداره.
هراسان
می توان راه گشود .
دورادور می توان با او بــــــــود
می توان مست شد از عطر غرور .
می توان دل خوش کرد
به کلامــــی که شنيد و به گذر گاه رسيد .
به گذر گاه تباهی . جنون .
می توان از دو خط نامه ی سرد داغ شد و شعله کشيد
از جهنم گذری کرد و از آتــش فرياد زد .
فرياد ...
می توان رفت در آن ستاره های چشم تو .
مــــی توان نيست شد و هيچ نديد
جزء دو نقطه ی سياه .
می توان خـــود را ديد
و لحظه ای غربت را حس کرد
و در آن مرز چه غريبانه جان داد .


قدم های نامنظم
جاده های پیچ در پیچ
راه های نا امن
چهره های بر آشفته
قلب های نا آرام
شلوغی بازار
.....
حکایت از نا آرامی عصیان خستگی .. مرگ
اما مهربان تو در این شلوغی بازار چه می کنی
نگران خود نیستم .... من به این بازار عادت دارم
کوله بار بسته ام .. می خواهم بروم .... دلم براي دلواپسي هاي تو نگران است
بايد بروم می خواهم برایت بهار به ارمغان آورم ....
پ . ن
سلام به تمام ناگفته های دلم .... سلام غریبه آشنا
نمی دانم از کدام دیاری .. با کدام کلام سخن می گویی .. ولی غریبه آشنا باور کن من این همه نیستم .... باور کن ....
می خواستم یه زحمتی به همه دوستای خوبم بدم .. اینکه برای عزیزی که خیلی برام عزیزه دعا کنید .. چون دلم نمی خواد به ناکجاباد برسه ....
برگرد قلبي خسته است نگاهي منتظر است و دستي براي با تو بودن مي لرزد
مامانو بابای عزیزم سالگرد ازدواجتون مبارک
خیلی دوستون دارم![]()
![]()
واسه اونایی کهخورشید رو بهوونه میکنن ؛
ولی آفتاب ندارن ... !!!
نمی خوام چیزی بگی ؛
حتی نمی خوام نیگام کنی ... !!!
فقط ...
فقط ؛ یه لبخند می خوام ...
یه لبخند ساده ...
می دونی ...
وقتی ماه تو چشمای آسمون زل می زنه ...
ابر مهربون با یه روانداز سفید سراغش میاد و صورت خوشگلشو ناز می کنه ...
اونم هاله قشنگشو بغل می گیره
و همچین واسش می میره که انگاری یه عمره که خاطرخواش بوده ...
اما تو هیچ اعتنایی به من نمی کنی ... آخه تا کی می خوای تو آسمون قهر ؛
روی شاخه سرما خورده بشینی و واسه خودت ماتم بگیری ...؟؟؟
می دونی عشقت از سرم نمیره ...
می دونی اگه عاشقت نبودم ...
این همه منتظرت نمی موندم ...
می دونی ...
می دونی دور یت غصه و اشک رو مهمون هر شبم کرده ...
تو یی که با یه لبخند کوچیکم می تونی بزرگ باشی ...
لبخندی که آشفتگی یه صدای مونده رو سامون میده ... و ...
و به پای درخت عشق می ر یزه ...
ای همه باور من از عشق ...
دوستت دارم ... دوستت دارم ...
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما...
زنجیره اجبار به اش بود
می شنیدم هق هقش رو
که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما
دل من منتظرش بود
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
میدونم دلت همین جاست
از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده
اما من اونو می دیدم
خداحافظ گفتنش رو
خیلی روشن می شنیدم
چند قدم مونده به بودن
ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن
تشنه ی به تو رسیدن
بغض سردم نعره می زد
خداحافظ عشق رویااااااااا
می مونم تا بربگردی
روی نیمکت لب دریاااااااا
![]() |
حالا می فهمم چرا میگن دنیا دو روزه
من عاشق بوي دستان گرمت هستم
که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد
و عاشق آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد
دوستم بدار
تنها يک لحظه
و تنها براي يک لحظه صدايم کن
تا دنياي خوب افسانه هايم را
با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...
زیرا همه چیز در درون ما میگذرد ...
امروز درست چند روزه که ندیدمت...
و در تمام این روزها..همه چیز درون من میگذرد..
زنده میشود..زندگی میکند و همون جا میمیرد..
در درونم...
در وجودم..
دوستتدارم هنوز هم..و دوست داشتن لذت بخش ترین شکنجه است...
یادمه کلاس سوم بهم گفتن یک ساعت یعنی ۶۰ دقیقه و ۱ دقیقه یعنی ۶۰ ثانیه...ولی
کسی به من نگفت ۱ ثانیه بدون تو یعنی ۶۰ سال ...
..
دلم سکوت میخواد..سکوت و فقط سکوت !
چون وسعت دلم به اندازه تموم حرفایی است که برای نگفتن دارم...