تبليغاتX
mypoems
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
 بچه که بودم

  مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم

  و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگی رد شوم .

  حالا که ديگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ،

  هر چه وسط خيابان زندگی سر به هوا می دوم ،

  هيچ کس حاضر نمی شود دستم را بگيرد و

  برای لحظه ای حتی مراقبم باشد .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:36  توسط تهمینه  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:18  توسط تهمینه  | 

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
 آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو

بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:11  توسط تهمینه  | 

به نام خالق یکتا

 

" كسي كه هزار سال زيست!"

 

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

 

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

 

 داد زد و بد و بيراه گفت.

 

 خدا سكوت كرد

 

. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

 

 خدا سكوت كرد.

 

 آسمان و زمين را به هم ريخت.

 

 خدا سكوت كرد.

 

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد.

 

كفر گفت و سجاده دور انداخت.

 

خدا سكوت كرد.

 

 دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

 

 خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

 

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است

 

 و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك

 

 روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

 

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

 

اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.

 

قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟

 

 بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

 

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.

 

 زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،

 

 مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

 

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

 

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،

 

 كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

 

 و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند

 

 از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.

 

لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

 

 

" امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 18:18  توسط تهمینه  | 

                           

بچه ها

 امروز روز تولذ داداش کوچولوی منه

نمی دونین چقدر خوشحاله

محمد جون تولدت مبارک!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 20:2  توسط تهمینه  | 

بچه ها این یعنی چی؟

یکی به من بگه

"تو مجرم نیستی

                  گناهکاری"

خواهش می کنم هر کی میدونه بگه!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 19:38  توسط تهمینه  | 

پرواز

 آغاز نمی خواهد

اندکی احساس می خواهد

              شاید هم ادراک...

ولی من نمی توانم بپرم

پرنده ای هم در قفس نیست

رفته است

و من پرواز را ز یاد برده ام

بغ کرده ام

در کنار پنجره

در انتظار واهی پرنده ای

طاووسی،مرغ عشقی،

گنجشکی،

           ...حتی جوجه اردک زشتی

ناگهان مشک بغضم می ترکد

چینی سکوت می شکند

صدای بارش اشکم فضا را پر کرده است

                                              نه...

این صدا...

صدای بال های من است

بال های عشق آسمانی

          عشق پرواز

به جایی که خورشید شب ها در آن جا می خوابد...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:35  توسط تهمینه  | 

می خواست عاقل باشه ...

                             اونقدر عاقل که ......                                                                                                    

عاقل شد

 خيلی هم عاقل شد

 اونقدر

        که ديگه خوردنه آبنبات  چوبی براش نهايتِ خوشبختی نشد !                

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 17:56  توسط تهمینه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 20:18  توسط تهمینه  | 

تا نگاه می کنی وقت رفتن است!
    باز همان حکایت همیشگی......

   آنگاه  
        که لحظه عزیمت تو ناگریز می شود
        آی ای دریغ و حسرت همیشگی
          ناگهان چقدر زود دیر می شود... 


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:54  توسط تهمینه  | 

فكر ميكني كه برگ واقعا عاشق درخت بود ...؟؟

يا ...

ولي حتي برگ هم رنگ عوض كرد و به زمين پيوست

اين رسم و غريزه زندگيست ...

كي باورش ميشود كه اين برگ سر سبز رنگ عوض كنه و به درخت پاك و مغرور خيانت كنه ؟

و عهد و پيماني را كه  با درخت بسته بود بشكنه و از درخت جدا بشه و به زمين بپيونده ...؟

ولي زمين ندانسته ، برگ خيانت كار را مجازات كرد و كوچكترين مجازات برگ :

عشق دورغي زمين به او بود ، لح شدن و از بين رفتن ميان خاك مرده زمين ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:24  توسط تهمینه  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:21  توسط تهمینه  | 

                          
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:14  توسط تهمینه  | 

مرگ داشت با زندگی درد و دل می کرد        

 بهش گفت:

                    تو چرا واسه ی همه دوست داشتنی هستی

                    و همه دوست دارن با تو باشن

                    و من واسه ی هیچ کسی ارزش ندارم

زندگی بهش گفت:

                    چون تو یک حقیقتی

                   و من

                    یک دروغ

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:10  توسط تهمینه  | 

یه دوست که تو این مدت خیلی بهش عادت کردم

مریم جون

           میلادت مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:33  توسط تهمینه  | 

عمری غم تو دلم زندونییه
دل من زندون داره تو میدونی

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:25  توسط تهمینه  | 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار امدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم .

وقتی که او تمام کرد

من تازه شروع کردم...

وقتی او تمام شد ... من اغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد ش

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:5  توسط تهمینه  | 

اگه احساس كردي گناه يك نفر اونقدر بزرگه كه قابل بخشش نيست بدون كه اون گناه بزرگ نيست اين قلب توئه كه خيلي كوچيكه!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:55  توسط تهمینه  | 

                          

 

 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا

قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:47  توسط تهمینه  | 

                

هیچکی تو این دنیا واسه آدم نمی مونه

وای به روزی که اونایی که مال تو بودن هم دیگه مال تو نباشن

و تو میشی تنهای تنهای تنها................................

یه روز تابستونی۴/۴/۱۳۸۵ساعت۸:۱۰ شب

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 20:18  توسط تهمینه  | 

اینبار واسه یه مهربون............

یکی که خیلی واسم زحمت کشیده............

                                 بابا جون تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 20:28  توسط تهمینه  |