|
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
|
يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....
بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.
گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست.
گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.
گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام!
گفتی:عشق يعنی خاطره.
گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟
گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق شق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.
حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين اومد
غمي نيست ...
تو خوش باش
من هم شادم
ولي يادم نمي رفت و نرفته
که رفتي و مرا کُشتي
هميشه زنده باشي
قاصدک امد... درد دل کردم با او ...
گفتم دوری يار ... برايم دردی زجر اور است
قاصدک گقت: اگر عاشقی تحمل کن
گفتم قاصدک هوای بارانی دارد چشمانم از دوری يار ...
قاصدک گفت اگر عاشقی برايش اشک بريز ...
گفتم قاصدک تو هم عاشقی؟
سکوت کرد ... جوابی نداد ... طفره رفت
گفتم قاصدک من بی او ميميرم
قاصدک گفت:پس تنهايش بگذار
انگاری قاصدک هم اين روزا به مرگ من راضی شده ...
اره قاصدک...

کاشکی ستاره ی سهیل توی خیال من باشی
کاشکی می شد یواشکی فقط تو مال من باشی
سکوت سنگی زمینی زمین با خنده ی تو می شکست
کاشکی می شد یواشکی مهربون خودم باشی
بدون اینکه آدما بخوان دوسِت داشته باشن
کاشکی می شد یواشکی منو دوستم داشته باشی
برای من غم بخوری گریه بکنی
کاشکی می شد یواشکی بارون اشک من باشی
اون وقتی که شاد و خوشی
کاشکی می شد یواشکی سهیم گریه هام باشی
دلت که گاهی می گرفت حرفاتو کاش
کاشکی می شد یواشکی فقط به من گفته باشی
یا وقتی که دلم می خواست با خدا درد دل کنم
کاشکی می شد یواشکی حرفامو گوش داده باشی
یا وقتی که خنده روی لبهام و غم توی دلم
کاشکی می شد یواشکی حرف دل رو خوانده باشی
حالا که دل همش می گه دیگه دوستش نداشته باش
کاشکی می شد یواشکی حرفشو فهمیده باشی
اون روزی که دیگه نشد تا من فراموشت کنم
کاشکی می شد یواشکی نباشی و مرده باشی
حالا که من رفتم و عشق عبرت زندگیم شده
کاشکی می شد یواشکی عاشق هیچ کس نباشی
تابستان۸۵
تا دیروز
از تو، عشقت و سکوت می گفتم
از شادیهایت ، خنده هایت
تا همین امروز
از ابهاماتت از دوگانگی ات
از زخم زبان هایت
و اکنون
از نفرتت ، از انتقام
و تحقیرهایت می گویم
فردا را نمی دانم
ولی می دانم
تو هرچه بگویی
من دیروز و امروز و فردا
از عشق به تو و فریاد های عاشقانه ام می گویم
و بر روی پشت بام زمان
فریاد می زنم :
« دوستت دارم »
حتی در لحظه ی مرگ
زمستان 82
(پایین هر شعرم مینویسم که چه وقت گفتم
)
گفتم از دوست بگویم غزلی ، گفتم امّا
غزلم مشکل داشت
آمدم حرف دلم را بنویسم
که نشد
آمدم گریه ی دل را بنویسم
که نشد
اشک ، شعر و غزلم را گم کرد
کلماتم به درون هم رفت
اشک دریاچه ای از عشق کشید
تپه خاکی تنهایی را
تونل غربت را
شاید از قافله ی عشق عقب مانده ام
شاید از کوچه ی تقدیر جلوتر رفتم
یا که شاید به گناهی که نکردم باید
شعر « من متّهمم» سر بدهم
به کدامین گنهم ، به چه جرمی
ای خدا ، کوه دلم ویران است
غزلم را بشنو
کمکم کن ، کمکم کن
زمستان 81
از این به بعد می خوام بیشتر شعرای خودمو بیارم
امید وارم خوشتون بیاد و نظر بدین تا ایراد کارمو بدونم
شاد باشین
دل از جان پرسيد که:وفا چيست؟و فنا چيست؟وبقا چيست؟
جان جواب داد:
وفا عهد دوستی را ميان در بستن است.
و فنا از خودی خود رستن است.
و بقا به حقيقت حق پيوستن است.
یه آلبوم باحال
از یکی از بچه های کلاسمون
تا سه هفته دیگه
منتظر باشین !![]()
دلم گرفته است دلم از هر چه بودن گرفته است ...
کاش نبودن را لحظه ای داشتم کاش نبودن را لمحه ای در آغوش می کشیدم ، در این هوایی که ذره ای اکسیژن برای ماندن ندارم ...
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني كه ميخواستم 10 تا ميخواستم مامانمو 10 تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين 10 تابود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود.وحالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.10تا بستني هم كفافمو نميده!!!
اما ميخوام بگم ازت متنفرم ميدوني چقدر؟به اندازه همون۱۰ تاي بچگی
درد
را از هر طرف بخواني
درد
است
نميدونستي از تاريكي مي ترسم
هميشه سياه مي پوشيدي
داشتم به تاريكي عادت مي كردم
سفيد پوشيدي و
رفتي
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
« من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی . »
اما بگو :
« من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است .»
روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید .
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
..............
دلم نمی خواهد دستهایم را در دستهای سرد غم بگذارم و زندگی کنم
دلم نمی خواهد دستهای سردم را در دستهای غم بگذارم و گریه کنم
دستهای من و غم هردو سرد است و من با گرفتن دستهای غم دستهایم یخ میزنند.از غصه ، از تنهایی یخ میزنند.راهی ندارم باید دستان غم را بگیرم وقتی محبتی نیست
امید به زندگی ام با گرفتن دستهای سرد غم از بین می رود
دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم.دلم می خواهد دستهای گرم محبت را بفشارم تا یخ
های دستم از گرمای محبت آب شوند.
می خواهم با گرفتن دستهای محبت گریه کنم اما اینبار گریه شوق.
اما هیچ دستی از سوی محبت برروی من دراز نمیشود.
غم با تنهایی، با غصه، با درد آمده به سراغ من.
به استقبال کدامیک باید رفت؟
دستان سرد کدامیک راباید گرفت وقتی راهی جز این نباشد؟
غم که به زندگی بیایید دیگر رفتنی نیست
غم که به زندگی بیاییدشکستنی نیست
یخ دستان غم آب شدنی نیست
تنها محبت است که میتواند این یخ را آب کند و غم را از زندگی محو کند.
اما افسوس که محبتی نیست
محبت پس تو کجایی که زندگی ام دارد با بودن غم و تنهایی تباه می شود
یه جای دیگه واسه نظر
گوشه ی وبلاگم پایین
منظورم سی باکسه
مرسی از نظراتون
منتظرم![]()
و با خودش عهد بسته بود که اگه بینا شد تا همیشه مال اون باشه
یکی پیدا شد و چشاشو به دختر داد
دختر بینا شدو دید پسر هم کوره
اینو که دید به پسر گفت من تو رو نمی خوام
پسره فقط یه جمله گفت
" مواظب چشمام باش"