تبليغاتX
mypoems
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
ديروز با يک دسته گل رز آمده بود به ديدنم . با يک نگاه مهربان . همان نگاهي سالها آرزو داشتم و از من دريغ ميکرد . گريه کرد و گفت دلش برايم تنگ شده است . ولي من فقط نگاهش کردم . وقتي رفت سنگ قبرم از اشکهايش خيس شده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:18  توسط تهمینه  | 

دختري خوابيده در مهتاب

چون گل نيلوفري بر آب

خواب مي بيند

خواب مي بنيد كه بيمار است دلدارش

وين سيه رويا شكيب از چشم بيمارش

باز مي چيند

 مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب

 چون شكسته بادبان زورقي بر آب

مي كند انديشه با خود از چه كوشيدم به آزارش ؟

 وز پشيماني سركشي گرم

مي درخشد در نگاه چشم بيدارش

روز ديگر باز

 چون دلداده مي ماند به راه او

روي مي تابد ز ديدارش

مي گريزد از نگاه او

باز مي كوشد به آزارش

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:2  توسط تهمینه  | 

آبجی کوچولو

                کیان جون

    

       تولدت مبارک...............

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:46  توسط تهمینه  | 

         001_1
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:47  توسط تهمینه  | 

1593087_aa54d2f6cc4e8736

داره به چی فکر می کنه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:29  توسط تهمینه  | 

               

هیچ کس منتظر اومدنش نبود

حتی هیچ کس براش صندلی نذاشته بود

ولی اون.....

اومد و خیلی خیلی خودمونی

روی زمین نشست

بارونو می گم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:13  توسط تهمینه  | 

                
 
 
 
بهار رنگارنگ رانمي خواهم
يكرنگي پاييز را دوست دارم
زندگي را
به اندازه عمر يك شقايق دوست دارم
عاشقانه وكوتاه مي خواهم در اين بيابان بي وفايي
دنيا رو پر از روشني ببينم
ودنيا را پراز صفا صميميت مي خواهم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:22  توسط تهمینه  | 

                                                 
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟
" استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: "چه آوردي؟
" و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ!
هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم
و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين
                     چشمانت را وقف نگاهي كن كه قدر نگاهت را بداند.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 18:59  توسط تهمینه  |