تبليغاتX
mypoems
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
من خسته شدم...

از من متنفرم...

             از تو متنفرم...

                  از همه متنفرم...

نظرت چیه؟ تو یه دنیای دیگه که همگی گربه شده باشیم ببینمت؟

گربه ها به هم دروغ نمی گن...

              گربه ها اصلاً حرف نمی زنن...

                                   من باید امشب بمیرم

 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 20:54  توسط تهمینه  | 

           پاي سگ بوسيد مجنون ؛

                           خلق گفتند اين چه بود؟

     گفت:

                اين سگ گاه گاهي کوي ليلي رفته بود..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:8  توسط تهمینه  | 

 

            مگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد

      اين حقيقت است که از دل برود هر آنکه از ديده برفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:29  توسط تهمینه  | 

                            
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:26  توسط تهمینه  | 

گاهي وقتها چقدر ساده عروسک ميشويم !!

نه لبخند ميزنيم ، نه شکايت ميکنيم ؛

فقط احمقانه سکوت ميکنيم !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:21  توسط تهمینه  | 

                             

 بازي روزگار را نميفهمم!

                   من تو را دوست دارم...

    تو ديگري را ...

                   ديگري مرا ...

                                         وهمه ما تنهاييم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:13  توسط تهمینه  | 

 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري....................

مردمي داره که مي شکننتنکنه غصه بخوري

من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي .

توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

قلب ميزارم که جا بدي،

اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:5  توسط تهمینه  | 

 

 

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کندکسي است که به من مي گويد:تو مرا شاد کردي.

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد،فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي،

شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويمانتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق،آنها را تغيير نمي دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:30  توسط تهمینه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:28  توسط تهمینه  | 

من آتشگاه احساسم .....

تو را اي توده ي برف ريا در خود نمي گيرم

چه مي ترسم که خاموشم کني

من آن انسان تنهايم ................

که مي فهمم غم و حرمان تنها را

سکوت صبر داران و خروش خشمداران را...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:5  توسط تهمینه  | 

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند:

اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟

مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم.

صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم

            اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:0  توسط تهمینه  | 

بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد

بس که دیوار دلم کوتاه است

هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد

به هوای هوسی هم که شده

سرکی می کشد و می گذرد...............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:16  توسط تهمینه  | 

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...

اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...

كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...

مي توان از نگاهش خواند ...

اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...

و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 19:53  توسط تهمینه  |