|
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
|
از من متنفرم...
از تو متنفرم...
از همه متنفرم...
نظرت چیه؟ تو یه دنیای دیگه که همگی گربه شده باشیم ببینمت؟
گربه ها به هم دروغ نمی گن...
گربه ها اصلاً حرف نمی زنن...
من باید امشب بمیرم![]()
خلق گفتند اين چه بود؟
گفت:
اين سگ گاه گاهي کوي ليلي رفته بود..........
مگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد
اين حقيقت است که از دل برود هر آنکه از ديده برفت

گاهي وقتها چقدر ساده عروسک ميشويم !!
نه لبخند ميزنيم ، نه شکايت ميکنيم ؛
فقط احمقانه سکوت ميکنيم !!
بازي روزگار را نميفهمم!
من تو را دوست دارم...
تو ديگري را ...
ديگري مرا ...
وهمه ما تنهاييم.
جايي که ميري....................
مردمي داره که مي شکننتنکنه غصه بخوري
من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي .
توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جا بدي،
اشک ميدم که همراهيت کنه،
ومرگ که بدوني برميگردي پيشم![]()
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کندکسي است که به من مي گويد:تو مرا شاد کردي.
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد،فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي،
شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويمانتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق،آنها را تغيير نمي دهد.
من آتشگاه احساسم .....
تو را اي توده ي برف ريا در خود نمي گيرم
چه مي ترسم که خاموشم کني
من آن انسان تنهايم ................
که مي فهمم غم و حرمان تنها را
سکوت صبر داران و خروش خشمداران را...
اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟
مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم.
صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم
اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد...............
اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...
كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...
مي توان از نگاهش خواند ...
اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...
و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم