تبليغاتX
mypoems
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
همه تبریک بگید امروز تولد دوستمه........

مهرناز جون

               تولدت مبارک.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:53  توسط تهمینه  | 

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:14  توسط تهمینه  | 

تنهايي‌ كويري‌ ما آسان‌ نيست

دستت‌ در آستانه پيوستن‌ مي‌لرزد

‌زنهار

تنهايي‌ كويري‌ ما آسان‌ نيست

تنهايي‌ كويري‌ ما

 اين‌ راستاي‌ نور و غرور

 اين‌ گشادگي‌ عريان‌ ‌آسان‌ نيست

اينجا

بر شانه‌هاي‌ تشنگيت‌

‌هرگز

‌چتر نخواهد گشود

گيسويي‌ از نوازش‌ باران

اينجا

بر گيسوان‌ خستگيت‌

‌هرگز

‌مرواريد نخواهد فشاند

ايثار آبشاران

و گامهاي‌ آمدنت‌ را

‌هرگز

‌تفسير نخواهد كرد

‌ديدار چشمه‌ساران

و شاخ‌ بارور شدنت‌

‌هرگز

‌آرام‌ نخواهد يافت‌

در چتر بال‌ گستردن‌

 چونان‌ درختي‌ سرشار

‌بر جوجگان‌ برگ‌ و جوانه‌

در لانه‌هاي‌ رويشزاران .................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:9  توسط تهمینه  | 

آرزو هايم را ذره ذره

با دستان رعشه گرفته

بر خاک مي کنم

و خود را بري از هر نياز

به در خانه بي نياز مي برم

خانه ايي که سالها در اندروني دلم بود

و من چه ساده

از کنارش رد مي شدم .

تمام طول شب به کوير انديشيده ام

تمام شب به پهناي دل کوير

افکارم را گستردانيدم

و چه با ابهت يافتمش ،

تشنه است

اما

محتاج باران نيست ............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:2  توسط تهمینه  | 

نمی خواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم.

     نه به چپ بروم و نه به راست.

می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.

     مي خواهم در حال زندگي كردن.با خنده اي، بخندم.

با اشكي، اشك بريزم.

     دلم مي خواهد كودك باشم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:33  توسط تهمینه  | 

 

   
يه لحظه ، فقط يه لحظه برگرد و به خودت نگاه کن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:9  توسط تهمینه  | 

 

              هميشه گناه بکنيم ولي جائي که خدا نباشه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:4  توسط تهمینه  | 

آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ،

 ناگهان ستاره اي چشمك زد..

آفتابگردان سرش را پايين انداخت

 آري...

گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:54  توسط تهمینه  | 

 

 

             اون چشم گذاشت؛ من قايم شدم؛ اون يکي ديگه رو پيدا کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:44  توسط تهمینه  | 

نامه ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

از نو برايت مينويسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:43  توسط تهمینه  | 

       

        کویر همیشه تنهاست

                                      

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:31  توسط تهمینه  |