|
از بچگی به من می گفتند همه را دوست بدار اما آن زمان که فقط به یکی دل بسته بودم گفتند فراموشش کن
|
از رفتنت ترسان
هر شب برایت دیده می گرید
شاید که باز آیی
هر روز مشتاق صدایت گوش
اما نمی بیند
چشمان ز دیدارت دگر کور است
زانرو که تنها دفتر سبزم
یادت
صدایت
هست تسکینم
امروز من دیروز را تک تک ورق می زد
در حسرت فردا
اکنون همان فردای امروز است
کویر رویا ها
چشمان گریانم همان است
آسمان تو
و اشک من
درددل و باران بر آن زخم و شکاف تو
آنقدر می گریم
آنقدر می بارم
آنقدر می ریزم
تا تک به تک درد ترک های دلت را مرهمی باشم
آنقدر می مانم
تا تو بگویی با تو می مانم
آنقدر
تا آنروز
تا آنجا
تا تو بگریی ای کویر پاک و پنهانم
تو سبز خواهی شد.............
باران کویر